امروز رو شاید ثبت کنم به عنوان یکی از بدترین روزها.
بعد از تموم شدن چهار تا امتحان، خسته بودم برای شروع هر کاری. می‌خواستم امروز رو بزارم برای علاف بودن و هیچ‌کار مفیدی انجام ندم. به هیمن خاطر هم ساعت ۱۱ بیدار شدم، آروم آروم صبحانه خوردم و بعد هم اومد نشستم سر لپ تاپم. اینستا، توییتر، بلاگ، گوگل. و خب از سر رفتن حوصله‌ام روی آوردم به سرچ‌های مختلف. ولی خب کاش شروع نمی‌کردم. توی همین سرچ‌ها به یه حقیقت واقعا بد پی بردم. نمی دونم... شاید اگه یه سال پیش بود این حقیقت واقعا هم بد نبود. شاید حتی خیلی خوب بود. شاید یه نشونه‌ی عالی بود. نمی‌دونم... به هر حال من توی یه سال پیش زندگی نمی‌کنم. به نشونه‌هایی که توی کتاب کیمیاگر می‌گفت:«خداوند برای هرکس در زندگی مسیری قرار داده است که باید آن را طی کند. کافی است نشانه هایی را که خداوند بر سر راهت قرار داده، بخوانی.»  دیگه اعتقاد ندارم. راستش شاید دو سه سال پیش که داشتم این کتاب رو می‌خوندم به نظرم خیلی همه‌چیز شگفت انگیز می‌اومد... اما الان فکر می‌کنم به هر حال نویسنده‌ی این کتاب یه مسیحی برزیلیه. و من گرچه قبلا فکر می‌کردم همه‌چیز یه نشونه‌ست، الان فقط اگر بدونم توی قرآن چنین چیزی نوشته شده می‌تونم باورش کنم. و خب من تا حالا نشنیدم چنین چیزی باشه توی قرآن (اگه شما شنیدید بهم بگید). ولی هم حقیقتی که امروز فهمیدمش و هم چند تا نشونه‌ی ریز دیگه، و نشونه‌های بزرگتر، به اون بزرگی که هر روز صبح باید ببینمش، واقعا دارن اذیت می‌کنن. آشفته شدم دیگه. قرار بود تموم شه این آشفتگی‌ها. ولی نشد. نمی‌دونم چقدر دیگه باید زمان بگذره تا بالاخره تموم شه این داستان‌ها. نمی‌دونم شاید یه روز اونقدر اذیت شم که بشینم کنار یه آدم رندم و همه‌چیز رو براش بگم. ولی فعلا فقط می‌تونم بشینم توی همین سرد ترین نقطه از اتاقم و همه‌چیز رو بنویسم فقط. و خب هنوز جرئت نکردم حتی یکی از نوشته‌های قبلیم رو باز کنم دوباره بخونم. 
دیگه واقعا نگرانم برای خودم و هیچ نمی‌دونم چه روزی قراره حالم خوب شه. فقط امید دارم بیاد اون روز. زودتر بیاد.

نمی‌دونم. شاید مجبور شم دست بکشم از خیلی چیزا. نمی‌دونم چرا دقیقا باید همه‌ی این نشونه‌ها توی مسیری که دوستش دارم پیش بیان.

کی فکرش رو می‌کرد که حتی ادامه دادن همین کورس آنلاین، چیزی به همین سادگی، بتونه من رو یاد چیزایی بندازه که نمی‌خوام. و خب شاید این تنها دلخوشی من بود...
ولی نه. از هر چیز دیگه که بخوام دست بکشم از دیدن این کورس دست نمی‌کشم حتی اگه عذاب آور.
شاید خیلی دیگه باید بجنگم.
خدایا،
تو که یک گوشه‌ی چشمت غم عالم ببرد، حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد.
لطفا یه کاری بکن.