امشب خیلی حرف بات دارم و خودت می‌دونی. می‌دونی که، یه مدتیه نمی‌گم بت یه حرفایی رو، گرچه خودت خوب می‌دونی‌شون، ولی من همه‌ی تلاشم رو می‌کنم که به ذهنم نیاد و به زبونم. اما یه وقتایی، مث امروز دست خودم نیس، خودت میای یه کار می‌کنی که من دیگه نتونم جلوی خودم رو بگیرم برا گفتن حرفام. شاید یکم خودشاخ‌پنداریه ها، ولی حس می‌کنم شاید یه وقتایی دلت تنگ می‌شه برام و برای غرغر هام و حرفام و هرچی. صدام شاید. نگاهم. نمی‌دونم. ولی تو هم دلت تنگ می‌شه، می‌دونم! حرفام بات خیلیه. قدر همه‌ی این روزاییه که جلوی خودم رو گرفتم که نزنم این حرفا رو. چون ترسیدم که بشنوی و نکنه بعدش هزارتا ترسی که دارم آوار شه رو سرم. ولی تو خواستی که یادم بیاد قدر همون روزی که خواستم دیگه نگم، دیگه غر نزنم، سرم رو شلوغ کنم بیخود، نیام سراغت، قدر همون روز دلتنگ و دلگیر و دل‌ازرده‌ام و خیلی چیزای دیگه! که بزار بمونه بین خودمون! دلم می‌خواد حرفایی که بات دارم رو بنویسم. همینجور نذارم توی سرم بمونه. ولی مجالش نیست انگار. شاید هم می‌ترسم همچنان.
ولی دیدی امروز چی شد؟‌بازم باور کنم که همه‌چی اتفاقه؟ اتفاقای ساده؟ اینقدر ساده؟ همین چیزای ساده رو که تو می‌تونستی یه کار کنی نباشن. چرا نخواستی؟ بیا بهم بگو یه روز.

داشتم فکر می‌کردم، اون روزی که تو خواستی من رو خلق کنی، لابد فکر کردی اگه من نباشم دنیات یه چیز کم داره بی من. بهش فکر نکردی؟ منم که اگه تو نباشی دنیام چیزی بیش‌تر از هر چیز کم داره. پس همین کافی نیست برای عاشقت بودن و عاشقت موندن؟ بیش از هر چیزی، هر چیزی که بتونم فکرش رو بکنم، از این می‌ترسم که ایمانم به تو کم شه. دوس دارم همیشه قدر این لحظه و بلکه بیشتر دوستت داشته باشم. همینه که این روزا هیچ چیزی بهم سخت نمی‌گذره. نه اینکه سخت نگذره‌ها... ولی نه اونقدر سخت که قبلا تصورش رو داشتم. ولی گفته‌ام که هرچی تو بخوای و هرچی بشه، به خاطر خواستن تو دوستش خواهم داشت. گفتم بت مهم نیس اگه چیزی که من دوست داشتم نشد و نمی‌شه. مهم بودن توعه. و اینکه تخت هیچ شرایطی نمی‌خوام ایمانم بهت ذره‌ای کم شه. ولی خب فقط یه چیز. اگه دوس نداری یه حرفایی رو بت بگم، چرا نشونه‌هاش رو می ذاری جلوی راهم؟

حرفام باهات امروز به اندازه‌ی یه رفت و برگشت به ماه طول می‌کشه. طولش نه‌ها. عمقش. می‌فهمی که چی می‌گم؟
ولی هیچ فکرش رو نمی‌کردم تو دو ثانیه اینقدر درموندگی‌م رو به روم بیاری :-" می ترسم که باز درگیر شده باشم با هرچیز که مدت‌ها ایگنور کرده بودم و تو نشون دادی ایگنورابل نیس :)) بات لت می‌ ایگنور پلیز! چون حس معتادی رو دارم که از کمپ برگشته ولی خدا مواد رو گذاشته سر راهش :)) شاید ولی اینطور خواستی که یه چیزایی رو نشونم بدی که نمی‌دونستم. عاشقتم ولی. شکر.