پریشب یه خوابی دیدم. خواب یه آرمانشهر شاید. یکی از میدونای شهر خودم بود و آدمای زیادی اونجا جمع شده بودن. من بالای یکی از ساختمونای اطراف میدون وایساده بودم و این توانایی رو داشتم که زوم کنم روی هر قسمت از میدون که می‌خوام. گرچه هدف اصلی مردم از جمع شدن اونجا این بود به خاطر جنگی گه شروع شده بود اعزام بشن، اما اتفاقایی که بی‌صدا توی بعضی قسمت‌های میدون افتاد برای من خیلی رویایی و آرمانی بود. اونقدر که صبح که از خواب بیدار شدم خیلی غر زدم که چرا باید این خواب رو ببینم و چرا باید بیدار شم. ترجیح می‌دادم اگه قرار به بیدار شدنه نبینم هیچوقت این خواب رو. برای همین دیشب قبل خواب غر زدم که نکنه باز این خواب رو ببینم و باز بیدار شم صبح و باز نخوام این اتفاقو. دلم می‌خواست یه خواب دیگه کاملا با یه موضوع دیگه ببینم. از قضا دیشب بدترین خواب ممکن رو دیدم! اونقدر که از شدت تپش قلب و لرزش بدن از خواب پریدم. ساعت ۵ صبح بود که بیدار شدم. با خودم گفتم لعنت به این کابوس. صد رحمت به خواب آرمان‌شهری که صبحش بیدار باشم و نباشه دیگه. لااقل خواب لذت بخشی رو تجربه می‌کنم. حتی الان که اون کابوس رو به خاطر میارم هم قلبم تند تند می‌زنه! واقعا مثل یه فیلم ترسناک بود! هم داستانش ترسناک بود و هم صحنه‌هاش!
ولی آخ اگه اون آرمان‌شهرم رو می‌‌دیدم تو واقعیت!