شاید توی نقطه‌ ی بدی گیر افتادم. هر روز تعداد چیزایی که دلم می‌خواد از یادم برن زیاد تر می‌شه. از اون طرف، یه روز مثل امروز پیش میاد که از صبح تا شب بشینم سر تمرین دیتابیس. که هیچ چیز دیگه‌ای تو سرم نباشه به جز اینکه سریعتر تمرین رو بزنم تموم شه بفرستمش. اما موقعی که رها می‌شم از تمرین، یادم میاد چقدر این ساعاتی از امروز که مشغول تمرین بودم دوست داشتنی نیستن. نه اینکه تمرین دیتابیس رو دوست نداشته باشم‌ها... اتفاقن گرچه با دید دوست داشته شدن به درسش نگاه نمی‌کنم، ولی تمرین زدنش رو دوست دارم. چیزی که اذیتم می‌کنه، وجود دیتابیس نیس. دوست داشته نشدن امروز به خاطر اینه که فکرایی که دوسششون دارم ازم دور بودن. و این رو توی لحظه‌ای که داشتم درصد پر شدن آپلود فایلم رو می‌دیدم متوجه شدم. اینکه من قلباً خواستار تموم شدن داستانای توی سرم نیستم. گرچه عقلاً هستم.
نمی‌دونم ته دلم چیه دیگه. اما هرچی هست، قطعا تموم شدن و فراموش کردن نیس.

خلاصه‌ی خلاصه‌ش اینکه:

دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ

از چهار سو گرفته مرا روزگار تنگ

پ.ن: تی‌ای اتوماتام چقدر دختر گوگولی‌ایه! بهم زنگ زد گفت برام فیلم و کتاب جبر خطی آورده ^_^ منم خیلی پررو بش گفتم شرمنده تمرین دیتابیس دارم نمی‌رسم بیام بگیرم. گفت باشه شنبه نیم ساعت زودتر بیا تا فیلما رو بیارم و صحبت کنیم.