یادم اومد که خواب جنگ دیدم دیشب. چند متر دور تر از همون تاب و همون درخت گردو‌ی قدیمی، ایستاده بودم. چند تا سرباز اسلحه به دست، پشت به من به حالت آماده باش برای تیربارون نشسته بودن. بابام اومد کنارم. یه باره یه تانک وارد شد و سربازا شروع کردن به شلیک. ولی تانک چیزی شلیک نمی‌کرد و فقط جلو می‌اومد. سربازا خیلی خونسرد بودن در حالی که من توی خواب،‌ لرزش بدنم توی واقعیت رو احساس می‌کردم. وسط همون اوضاع برکشته بودن به حرف زدن با ما. یعنی من و بابام داشتیم حدس می زدیم که چه خبره،‌و شروع کردیم به پرسیدن ازشون که چه خبر شد یهو، تا یک ساعت پیش که اوضاع امن و امان بود؟ فارسی حرف می‌زدن و با آرامش. یادم نیس چی گفتن. ولی یادمه برداشتم این بود که این‌ها یه سری دشمن خیرخواهن :)) بعد دیگه یادم نیست چی شد.
یه خواب دیگه هم دیدم. می‌خواستم برم میدون نقش جهان. تنها هم بودم. وارد که شدم انگار تاریک بود همه‌جا و فقط چیزی که دیدم این بود که یه خانوم با روبنده، در حدی که حتی چشمهاش هم پیدا نبود، با سرعت با دوچرخه‌ش از جلوم رد شد در حالی که صدای خنده‌ش می‌اومد. و یه خانوم روبنده دار دیگه و یه آقای با عبای عربی به دنبالشن شاد و خندان. یه نگاه کلی به میدون کردم و نمی‌دونم چرا به ذهنم رسید که آهان شهرداری قرار بود امشب یه شبیه سازی‌ای از میدون ۷۰ - ۸۰ سال پیش داشته باشه :)) بعد خب قرار بود یه سری انیمیشن و اینا اعمال شه روی در و دیوار میدون نهایتا ولی اونجا همه‌چیز یه انیمشن سه بعدی بود و انگار من وسط اون انیمیشن،‌که البته خیلی واقعی به نظر می‌اومد،‌ گیر کرده بود. جالبیش این بد که به خاطر این برنامه همه‌ی مغازه‌های دور تا دور میدون بسته بودن و من هم وسط این گیر و دار گرسنه‌ام شده بود :)) و کللی گشتم تا آخر یه مغازه‌ای وسط همین انیمیشن پیدا کردم، و نمی‌دونم چی شد که مامان و خاله و این‌هام رو هم اون‌جا دیدم در حالی که هیچ تعجب نکرده بودن از اوضاع، و با هم از اون مغازه خرید کردیم. بعد هم یه اتفاقات در هم دیگه‌ای افتاد :)) ولی کلا خواب بامزه‌ای بود :-"
تو یه فضای دیگه‌ای هم خواب یه درخت خیلی رویایی رو دیدم. برف اومده بود انگار ولی از برگای درخت فقط سر هر برگ برگ نششته بود. همه‌ی برگ‌ها یه رنگ بنفش خیلی ملیح و دلنشینی داشتن. هوا هم خیلی دل‌پذیر بود! با خودم گفتم برم گوشیم رو بیارم عکس بگیرم بزارم اینستاگرام،‌ اینقدر نفهمیده بودم دارم خواب می‌بینم، که نمی‌دونم چی شد یادم رفت. به گمونم اول این خواب رو دیدم، بعد توجهم به سربازا جلب شد و رفتم تو خوابی که اول تعریف کردم. ولی هرچی یادم میاد به اون درخت و اون فضا هی لذت می‌برم! از بس زیبا بود و از بس هوا خوب بود!