همینقدر بگم که زندگی آدما بی داستان نمیشه. ما بزرگ و بزرگ‌تر می‌شیم و آروم آروم می‌فهمیم که داریم واقعا زندگی می‌کنیم اون فیلمایی رو که یه عمر گفتیم «مگه می‌شه چنین اتفاقی واقعا بیفته؟».
ولی همونجور که فیلما تموم می‌شن،‌ بخوای و نخوای،‌ هر کدوم از داستانای ما هم یه روز تموم می‌شن. شاید دو روز، شاید دو هفته، شاید دو ماه، شاید دو سال... شاید خوب، شاید بد... شاید زشت و شاید زیبا... تموم می‌شن یه روز. هیچی نمی‌مونه ازشون. شاید تموم شن و حسرت بخوریم. شاید هم خوشحال باشیم از تموم شدنشون. بزر‌گ می‌شیم باهاشون. آروم آروم می‌فهمیم پشت خوب و بد و زشت و زیبا و طولانی و کوتاهشون،‌ غم‌انگیزترین و مسرت‌بخش‌ترینشون، خدا نشسته و داره لبخند می‌زنه :)



منم آخر یکی از همین داستانام. :) روی نقطه‌ی پایانی‌ام و دارم می‌رم سرخط :)