در یک برنامه‌ی تلویزیونی دو نفر را دعوت کرده بودند لابد به خاطر شب یلدا. دو بازیگر که از یکی‌شان بسیار بدم می‌آید. مامان صدا زد که بیا ببین حالا که ازدواج کرده‌ است چقدر ترگل ورگل شده! هیچ خوشم نمی‌آمد بروم ببینمش :) اما با بی میلی رفتم. از این ها که بگذریم، مجری گفت آخرین بیت شعری که شنیده‌اید را بخوانید، در سرم مرور شد «دل شکسته‌ی حافظ به خاک خواهد برد، چو لاله داغ هوایی که در جگر دارد»

 

بعدش رفتم کل شعر را پیدا کردم. بد نیست این جا هم بگذارم. یکی دو بیتش که جذاب‌تر است را هم می‌گویم.
 

کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
محقق است که او حاصل بصر دارد
 
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت
نهاده‌ایم مگر او به تیغ بردارد
 
کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه
که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد
 
به پای بوس تو دست کسی رسید که او
چو آستانه بدین در همیشه سر دارد
 
ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب
که بوی باده مدامم دماغ تر دارد
 
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را
دمی ز وسوسه عقل بی‌خبر دارد
 
کسی که از ره تقوا قدم برون ننهاد
به عزم میکده اکنون ره سفر دارد
 
دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد
چو لاله داغ هوایی که بر جگر دارد

 

بیت سومش می‌گوید: عاشق تو باید مثل شمع باشد. که با هر تیغ پروانه بر سرش (همین که پروانه رد شود و هوایش به شمع بخورد خودش تیغ است)، به جای ناامیدی و خاموشی، سر دیگری برای نثار کردن در اختیار معشوق می‌گذارد. (شمع هر چه هم می‌سوزد تمام نمی‌شود. تا پایان روشن است. سرش می‌رود و سری دیگر می‌زاید.)

بیت چهارمش می‌گوید: کسی توفیق پابوسی تو را خواهد داشت که سرش همیشه خاک در آستانت بوده باشد.

 

بیت ششمش می‌گوید: اگر باده برایت هیچ فایده‌ای هم نداشته، همین‌که برای یک لحظه تو را از وسوسه‌ی عقل دور کرده بر مفید بودنش کفایت نمی‌کند؟ عقل را می‌گوید وسوسه‌گر. می‌گوید همیشه هم فریبش را نخور. [هعی...]

 

پی‌نوشت: شاید بخواهم مدار صفر درجه را از نو ببینم. اینقدر که بر جانم نشست همین یکی دو سکانسی که مرور شد‌:)‌ به واسطه‌ی این آهنگ زیبا که امروز دیدم در پلی‌لیستم هست و چند باری گوش کردم. و یادم آمد یکی از زیباترین سکانس‌هایی که تا به حال دیده‌ام همین سکانس است. البته اگر در جریان داستان بوده باشید....
ببینید:


 

این هم آهنگش، بشنوید: