وحشتناک‌ترین خواب دوران زندگیم رو دیدم. جالبه که اینکه وسطش بیدار شدم باعث نشد نصفه بمونه‌ بعدش ادامه‌ش رو دیدم.

متاسفانه خواب‌هام خیلی واقعی‌ان و اصلا تشخیص خواب بودنشون رو نمی‌دم. الان با همه‌ی وجودم توی اون خواب بودم. یه نفر متهم به قتل شده بود که انگار فقط من مطمئن بودم این‌کارو انجام نداده. انگار فقط من باور داشتم به درستی اون آدم. و برای هیچ‌کس هم مهم نبود که اون رو ممکنه اعدام کنن و من هم هیچ کاری‌از دستم برنمی‌اومد. چون اونقدری آدم دوری بود که نتونم کمکی بهش بکنم... اصن نمی‌تونم بیان کنم حجم بد بودن این خوابو...

دیروز مامان داشت تعریف می‌کرد فلانی فلان خواب رو چند سال پیش دیده بود که حالا تعبیر شده. گفتم ببین تو رو خدا! نشد یه بار هم من از این خواب قشنگا ببینم! بعد رسمش اینه که شب وحشتناک‌ترین خواب زندگیم رو ببینم؟


بعدا نوشت: هنوز از فکرش نمیام بیرون... خیلی واقعی بود... تو خواب نمی‌تونستم جلوی آشناهای اطرافم ابراز کنم که چقدر و چقدر و چقدر نگران و ناراحت اون آدمم. فقط مدام با خودم می‌گفتم: بمیرم برات. بمیرم برات. خیلی خیلی خواب بدی بود... می‌ترسم تعبیری پشتش باشه... می‌ترسم. خیلی زیاد.