یه عالمه حرف دارم. به دل میاد... ولی به زبون نمیاد.

بعد این حرفا، میخوام بگم یه چیزایی واقعا اذیتم می‌کنه. گاهی واقعا نمی‌فهمم این روابط انسانی رو. بعضی آدما واقعا عکس‌العمل‌های دیگران رو چقدر جدی می‌گیرن. همه‌ش می‌ترسم نکنه آدما واکنشای منم جدی می‌گیرن؟! نکنه منظور خاصی برداشت می‌کنن از این حرفا و حرکات؟ همینه که روز به روز که‌ میگذره، بیش‌تر نسبت به حرفایی که می‌زنم عذاب وجدان می‌گیرم. از عکس‌العملای خودم بیشتر می‌ترسم. راستش جدیدا، به جز در صحبت‌ها و حرفای یا خانواده - که همیشه نقطه‌ی امنه برای هر‌کس - لااقل توی ۳۰ درصد از حرف زدن‌هام، بعد تموم شدن یه مکالمه دچار عذاب وجدان می‌شم. که نکنه فلانی فلان برداشت رو کرد که من منظورم نبود؟ نکنه بد حرف زدم؟ نکنه و نکنه و نکنه؟ در برخورد با هم‌کلاسی، هم‌دانشکده‌ای، سال بالایی، سال پایینی، استاد، کارمند بانک و همه و همه. حس می‌کنم می‌دونم مشکل از کجا آب می‌خوره. حس می‌کنم هر وقت با به تعداد خوبی از ادمای اطرافم احساس آشنایی ندارم این مشکل پیش میاد. الان کل آدمای اطرافم که بتونن به عنوان آشنا روشون حساب کنم به مامان و بابا خلاصه می‌شن. توی رفتارم با بقیه‌ی آدما خیلی محتاط شدم. همه‌ش می‌ترسم نکنه برداشتای اشتباهی ازم داشته باشن و دیگه نخوان باهام هم صحبت شن؟ گرچه واقعا هم صحبتی باهاشون هم دغدغه‌ی جاودانه‌ام نیس! دوس دارم صرفا در حد نیاز‌ روزانه بشه باهاشون حرف زد. مثلا در حد "سلام چطوری؟ استاد حضورغیاب کرد؟ نمره‌‌ها رو نداد؟ اون برنامه‌ی انجمن چی شد؟ عه؟ خب باشه خدافظ" صرفن در این حد باشن که نپوسم از تنهایی.

و راستش این روزا به تنها چیزی که فکر می‌کنم تموم شدن دوره‌ی کارشناسیه. واقعا هرچی ۹۲ای می‌بینم بهش حسودیم می‌شه. واقعا هیچ دغدغه‌ایم اینقدر برام بزرگ نیس الان. هرنمره‌ایم که میاد، با وارد کردن نمره‌های اومده‌م توی ماشین حساب و حدس یقیه‌ی نمره‌ها، یه دور معدلم رو حساب می‌کنم که مطمئن باشم بالای ۱۷ه. که ینی می‌تونم این ترم بالای ۲۰ واحد بردارم. که به هر بدبختی که هست، این ترم به خودم سخت بگذرونم، که تموم شه امسال. و سال بعد هر ترم ۲۰ واحد، و تموم شه فقط. نه که بگم مشکل خاصی هست. من هرجا هم باشم می‌گم و می‌خندم. نه اینکه بگم یه سال رفتنم و بعد برگشتنم اشتباه بود، که هم رفتنم درست بود و هم برگشتنم، ولی‌ بیا و باور کن مشکل از من نیس. مشکل به دل میاد ولی‌به زبون نمیاد. چون درست نمیفهممش. نمیفهمم چطور درگیر این همه حس بد میشیم. میشیم بالاخره. ولی دلیلش هرچی هس، نه رفت و برگشتای یک، یک و نیم ساعته‌ی راه خونه تا دانشگاهه، نه ساختمون در حال بازسازی دانشکده‌س و نه حتی آدمای خاله‌ زنک اطراف، و نه جو رقابت بین ماها، نه اون دسته از بچه‌ها که اصلا توی باغ این چیزایی که می‌گیم نیستن،... از خیلی چیزای دیگه هم نیس. بازم بیخیال بقیه‌ی حرفم. 

سپردمش به باد، نجوا کرد مراقبم. ولی غلطی. بگذر از این فکر سودایی.