من هنوزم می‌ترسم از اون روز...

از اون روزی که دعاهای خاک خورده‌م مستجاب شن. خیلی ازشون گذشته ولی گاهی که یادشون می‌افتم دیگه نمی‌تونم جلوی گریه‌م رو بگیرم. کابوس‌های بیداریم شدن. کابوسای لحظات قبل از خواب.

می‌ترسم یه روز پشیمون شی... می‌ترسم از اون روز.

می‌ترسم یه ر‌وز صبح خدا بیدار شه و یادش بیاد دعاهای من رو... می‌ترسم به هیچ چیز فکر نکنه. می‌ترسم از اینکه می‌گن دیر  زود داره ولی سوخت و سوز نداره. کاش اگه قراره یه چیزی دیر بشه، اصن نشه. که دیگه نشدنش بهتره‌ از دیر شدنش. کاش اگه دیر داره و زود نداره، سوخت و سوز داشته باشه لااقل.

لطفا هیچ‌وقت پشیمون نشو. پشیمونیت گرونه. خیلی گرون. لطفا همین‌قدر نفهم بمون. قصدم توهین نیست، منظورم اینه که نفهم هرچی رو تا حالا نفهمیدی و هیچ‌وقت این رو هم نفهم که چقدر از نفهمیدنشون باید پشیمون باشی. اگر هم فهمیدی، از یاد ببر. مهم اینه که هیچ‌وقت پشیمون نشی. و نگران هیچ‌چیز نشی. و قول بدی نفهم بمونی.

- ولی من تلاشی نمی‌کنماز امروز خیلی پیش از این‌ها ترسیده بودم. از همه‌چیز امروز. حتی به گوشه‌ای از ذهنت می‌رسید؟ نمی‌رسید که.

[نامفهوم‌ترینِ سخنان]