امروز یک مهمانی عجیب داشتیم. اول قرار بر‌ان بود که خانواده‌ی ما به همراه خانواده عمه‌جان به رستوران تازه کشف شده برویم. اما جور نشد. قرار شد با مامان شروع کنیم به پختن سوسیس بندری! یک دفعه پسرخاله زنگ زد که من تا ۲۰ دقیقه دیگر دارم میایم آن‌جا! حالا داستان چه بود؟ یکی از دوستانش که چند وقت پیش عروسی‌اش بوده، فیلم‌هایش را تازه گرفته بود. و از قضا فرمت فلشی که آقای عکاس به آن‌ها داده بود، طوری بود که سیستم‌عامل لپ‌تاپشان آن را باز نمی‌کرد و آقای عکاس هم تهران بود و دستشان به جایی بند نبود. و دنبال یک نفر بودند که لپ‌تاپش آن سیستم‌عامل را داشته باشد و از پسرخاله‌ام پرسیده بودند و او هم یادش آمده بود که لپ‌تاپ من هست. احسان آمد و چند دقیقه‌ی بعد هم دوستش با همسرش آمدند دم در که فلش را بدهند. بعد به اصرار بابا آمدند داخل خانه و مهمان ما شدند. قرار بود فایل را از روی فلش بریزم روی لپ تاپ، فرمت فلش را تغییر دهم و بعد هم دوباره فایل‌ها را بریزم روی فلش. اول که فایل‌ها را روی لپ‌تاپ می‌ریختم نیم‌ساعتی زمان می‌خواست. و اصلا همین شد که راضی شدند تا فایل‌ها کپی شود داخل بیایند. از‌ آن‌جا که خاله کلاس مثنوی داشت، احسان خاله‌ را گذاشته بود کلاس و آمده بود. بعد از اینکه کمی گذشت و کمی صحبت کردیم، احسان گفت که باید برود خاله را بیاورد. فایل‌ها هم در وضعیتی نبود که مهمان‌ها بخواهند بروند. برای همین به‌جای احسان مامان و بابا رفتند دنبال خاله که مهمان‌ها هم تنها نباشند. فایل‌ها هم تازه روی لپ‌تاپ کپی شده بود و باید فرمت فلش را عوض می‌کردم. مامان بابا که رفتند، فرمت فلش را عوض کردم و فایل ها را از لپ‌تاپ روی فلش کپی کردم. این‌بار نیاز به یک ساعت زمان بود! بابا همیشه در این موقعیت‌ها خیلی جذاب عمل می‌کند! کلا عاشق همین مهمانی‌های یکهویی‌ست! اینکه الکی الکی مهمانی به‌پا کند. تا رفتند خاله را بیاورند و بیایند نیم ساعتی طول کشید. تا‌ آمدند دیدیم که از یک رستوران چند دست غذای جذاب گرفته‌اند. خلاصه بگویم که همینطور الکی الکی عروس و داماد را پاگشا کردیم! بی آنکه بدانند و بدانیم. و چه خوب و خوش مشرب هم بودند. اهل بجنورد بودند اما به دلیل شغل‌شان اینجا ساکن بودند. بعد هم نشستیم فیلم‌های عروسی‌شان را دیدیم. فکر هر چیز را می‌توانستم بکنم جز‌ آنکه امشب فیلم عروسی دوست پسرخاله‌ام را ببینم. شب خوبی بود :)