در یک دشت بی‌انتهای سرسبز بود. زمین پستی و بلندی‌های ملایم و متعدد داشت. به جز زمین که سبز بود و آسمان که آبی بود و خورشید که نورانی بود و ابرها که سفید بودند و کلبه‌ی چوبی‌اش که قهوه‌ای بود، تقریبا رنگ دیگری به چشم نمی‌آمد. به جز نارنجی شقایق‌ها. آن هم خیلی پراکنده و دور از هم. گاهی هم «یک فوج کبوتر سفید» از فراز دشت‌ می‌گذشت. به جز صدای این کبوترها، صدای دیگری به گوش نمی‌خورد. نسیم ملایمی هم مدام در حال وزیدن بود. هوای‌ آن‌جا واقعا مطبوع و دل‌پذیر بود. وسط دشت قدری چرخ زدم. نشستم و نفس کشیدم و نگاه کردم. بعد یکی از شقایق‌ها را چیدم و جلوی در کلبه ایستادم. کلبه‌ی کوچکی بود. اطراف کلبه‌ پر از تکه چوب بود. معلوم بود اول تصمیم داشته کلبه‌ی بزرگ‌تری بسازد. اما بعد فکر کرده همین‌قدر هم کفایت می‌کند. در زدم. قطعا انتظارش را نداشت. انتظار نداشت کسی سراغش بیاید. اما خب من دو سه ساعت پیاده راه آمده بودم تا کلبه. اول سلام کرد. بعد تعجب. اما یک باره لبخند عمیقی روی صورتش شکل گرفت. خوش‌آمد گفت و مرا به داخل دعوت کرد. شاید در عمق وجودش واقعا منتظر بود تا کسی بیاید. نمی‌دانم. کلبه‌اش درست به سبک و سیاق یک استاد بازنشسته‌ی معماری ساخته شده بود. دیوار‌های کلبه‌اش از چوب های هم اندازه‌ی هم عرض ساخته شده بود که روی هم قرار گرفته بودند و سمت داخلی آن‌ها به رنگ سفید رنگ شده بود. پنجره‌هایش از چوب گردو بود که‌ به رنگ آبی فیروزه‌ای رنگشان کرده بود. پشت پنجره‌اش هم یک طاقچه‌ی کوچک بود که روی آن گلدان شمعدانی گذاشته بود. وسایل خانه هم ترکیب رنگی جذاب و دل‌نشینی داشت. آن‌طور بود که در همان لحظه‌ی اول ورودم به این فکر کردم که واقعا حق دارد نخواهد از آرامش این‌جا دل بکند! فکر کردم شاید من هم دیگر نخواهم از اینجا بروم.
گفت:‌«تا تو گشتی در کلبه‌ام بزنی چایی را گذاشته‌ام.» البته همان‌طور که گفتم کلبه‌اش خیلی کوچک‌تر از آن بود که بشود در آن «گشت» زد. با یک نگاه می‌شد تمام خانه را ورانداز کرد. یک دیوار با دو پنجره‌ی مربعی که دورشان از چوب گردوی فیروزه‌ای بود. با پرده‌‌های به رنگ آسمان. یک طرف دیگر آشپزخانه‌‌ای که شاید طول و عرضش به دو متر هم نمی‌رسید. یک دیوار پر از عکس‌های کوچک و بزرگ قدیمی و جدید و قاب‌های خوشنویسی و نقاشی و قاب پارچه‌های ترمه‌ی قدیمی. یک دیوار هم یک قفسه‌ی مملو از کتاب. و شاید منظورش از «گشت» همین سیر کردن در کتابخانه‌اش بود. واقعا مثلش را جایی ندیده بودم. پنج ردیف داشت و هر ردیف به هفت قسمت تقسیم می‌شد. یک قسمت فقط دیوان حافظ بود. فقط دوازده جلد دیوان حافظ داشت که بعدا برایم تعریف کرد هر کدام را کی و از چه کسی هدیه گرفته‌است. یک قسمت فقط کتاب‌های صادق هدایت. یک جا کتاب‌های تاریخی. قسمتی رمان‌های کلاسیک معروف جهان. قسمت بزرگ‌تری برای کتاب‌های معماری. خلاصه در کتابخانه‌اش از هر نوع کتاب که می‌خواستی بود. چایی را که گذاشت و آمد همه‌چیز شروع شد.