وقتی داشتم در کتابخانه‌اش چرخ می‌زدم، این را در یک دفتر خیلی قدیمی پیدا کردم.
«اون زمان همسایه‌ی هم بودیم. دیوار به دیوار. هیچ‌وقت ندیده بودمش. اما صبح به صبح که بیدار می‌شدم یه تیکه نور پرت می‌کرد توی حیاط خونه‌ی ما. با این‌که هیچ‌وقت ندیده بودمش و باهاش هم کلام نشده بودم، اما انگار یه احساس ژرفی روح ما رو به هم پیوند می‌داد. نمی‌دونم. شاید هم اینا همه‌ش خیالات من بود. هر وقت یه تیکه نور می‌دیدم توی حیاطمون اصلا گل از گلم می‌شکفت. یه وقتایی انگار همه‌ی غم و غصه‌های دنیا آوار شده بود روی سر من. اما به محض دیدن اون نور همه‌چیز یادم می‌رفت. می‌پریدم نور عزیز رو بغل می‌کردم و اونقدر محکم توی بغلم نگهش می‌داشتم و اونقدر باهاش می‌تابیدم و می‌رقصیدم، تا شب می‌شد و جز اون نور و جز من که کنار اون نور بودم، چیز دیگه‌ای قابل دیدن نبود. از ترس این‌که مبادا اون همه نور رو از دست بدم، مدت‌ها بود از خونه بیرون نمی‌رفتم. فقط منتظر می‌موندم تا اون نور پرتاب کنه و من بدوم بگیرمش. هر روز همین بود. یه روز که از همون روزای آوارشدن غصه‌های کل دنیا روی سر من بود، به امید یه چکه نور اومدم توی حیاط و دیدم نیس. نه از تکه‌‌های نور توی خونه‌ی ما خبری بود و نه از همسایه. از خونه رفتم بیرون. نگاه کردم به جای خالیش. انگار که اصلا هیچ‌وقت خونه‌ای اونجا وجود نداشته. هیچ اثری از آثارش نبود. از هر کس رد می‌شد پرسیدم مگر نشونی ازش داشته باشن. اما عجیب بود. همه‌ می‌گفتن تا حالا هیچ خونه‌ای این‌جا ندیدن. وقتی بهشون می‌گفتم «ولی اون هر روز برای من نور پرتاب می‌کرد» پوزخند می‌زدن و می‌گفتن خیالاتی شدی. چندین ماه دنبالش گشتم. کم کم به این نتیجه رسیدم که اون‌ها راست می‌گن. من خیالاتی شده بودم. خیال یه رویای قشنگ، خیلی قشنگ. خیلی قشنگ و خیلی دور. دلم می‌خواست باور کنم همه‌چیز خیال بوده. ولی هر کار می‌کردم این امید به راست بودن همه‌چیز، به دیدن دوباره‌ش، به نور پرت کردنش، من رو رها نمی‌کرد. من هنوز امیدوار بودم. و چیزی که دلم می‌خواست دیگه نباشه، همین امید بود. ولی انگار اون یه تیکه از نورش رو توی قلب من کاشته بود. یه جوری که خاموش نمی‌شد. گذشت. خیلی گذشت. و امید نمی‌مرد. یه روز یه باریکه‌ی نور دیدم. نورانی‌تر از همه‌ی باریکه‌های نور که دیده بودم. گفتم شاید این باریکه‌ی نور یه روز دلشو برده و راهیش کرده. به سرم زد که ازش برم بالا. و من شروع کردم به بالا رفتن از یه باریکه‌ی نور. بالاتر رفتم و بالاتر. آروم آروم داغ شدم. آروم آروم نور. و حالا داشتم اون قطعه‌ی نورانی که توی قلبم کاشته بود رو می‌دیدم. بزرگ شدنش رو. یواش یواش همه‌ی وجودم رو فراگرفت. من نور شدم. من داغ. من شاد. من روشن. من سبک. و رسیدم. همه‌ی باریکه‌های نور دیگه هم. درست ایستاده بود ته اون نور. دستم رو گرفت و من رو کشید بالا. ندیده بودمش و نشنیده بودمش. ولی شناختمش. گفته بودم که. قبل از اینکه هم‌دیگه رو ببینیم یه احساس ژرفی روح ما رو به هم پیوند داده بود. رو به روی هم ایستادیم. حالا دیگه ما خودمون نور شده بودیم. پر از خوشی. دستای هم‌دیگه رو گرفته بودیم و سرتاسر اونجا رو می‌دویدیم. اون‌قدر که همه‌ی نورهای دیگه به ما حسادت می‌کردن. یک دفعه ایستادیم. یه باریکه‌ی نور پیدا کردیم و ازش سر خوردیم و اومدیم پایین. نزدیک زمین که رسیدیم، پریدیم، پاشیدیم و پخش شدیم، همه‌ی زمین رو پرکردیم. حالا ما همه‌جای دنیا بودیم و همه‌جای دنیا کنار هم. آدم‌ها دونه‌های پخش شده‌‌ی ما رو می‌دیدن، برمی‌داشتن، و پر از شور و شوق می‌شدن. آدم‌ها ما رو «شور و شوق» صدا می‌کردن. و این دوست‌داشتنی‌ترین اسم ما بود.»