این رو توی آرشیو وبلاگ قبلیم پیدا کردم. داشتم می‌خوندمش همزمان پلی می‌شد: «مگر تو نقطه‌ی پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری.» و راستش می‌دونی چیه؟ کاش زودتر این‌کارو انجام بدی. چون من بزرگترین ترس زندگیم ناامیدی از رحمت توعه. (و این جمله‌ی آخر شاید یکی از معدود جملاتیه که با اطمینان صددرصد نوشتمش. چنین جملاتی در زندگی من انگشت شمارن.)

«اعتراف: چند وقت پیش داشتم فکر می‌کردم کل دعاهایی که تا الان داشتم توی زندگی، هر کدومشون که قدری مهم بودن که یه جایی بنویسم یا یادم بمونه، به نحوی، و نه دقیقاً به همون شکلی که من دعا کرده بودم، مستجاب شدن. حتی چندتاییش هست که قطعا شکلی که عملی شدن خیلی بهتر از چیزی بوده که من تصور کردم یا خواستم. به جز سه‌تاش. سه‌تاش که خیلی مصرانه‌تر و از ته دل تر بود و راهی که فارغ از دعا، خودم باید براش طی می‌کردم، از نظر خودم این راهو درست رفته بودم. خیلی برام سوال بود که خب چرا واقعاً؟ چرا همونایی که بیشتر خواسته بودم نشدن؟ می‌دونید، فکر می‌کنم این از عدالت خداست. فکر می‌کنم خدا به طور پیش‌فرض دعاهای ما رو، دیر یا زود، مستحاب می‌کنه. ولی چندتاییش رو هم می‌ذاره برای مستجاب نشدن. دقیقاً هم چندتای مهمش. به هر کسی چندبار یه چیزی رو که خیلی می‌خواد نمی‌ده. اگه برای من الان اتفاق می‌افته، شاید این اتفاق برای دیگری ده سال دیگه بیفته، ولی میفته. دعاهای ما، خیلی وقتا با هم در تضاده، اگه خدا بخواد همه‌ی دعاها رو مستحاب کنه دیگه سنگ رو سنگ بند نمی‌شه. پس اگه از خدا یه روز یه چیزی رو خیلی خواستیم، نداد، بهش نگیم خب اگه این دعای من رو مستجاب نکردی، چرای عین همین دعا رو برای فلانی مستجاب می‌کنی؟ شما چی می‌دونید؟ شاید اونم یه روز یه دعایی داشته که خدا بهش گفته نه. ولی فرق شما با اون اینه که اون به خاطر این نه، خدا رو شکر می‌کنه، شاید بیش از این‌که خدا بهش می‌گفت آره هم شکر می‌کنه. شاید یه وقتایی خدا دوست داره بشینه ببینه به سبب یه نه گفتنش، ما چی‌کار می‌کنیم؟ چقدر از علاقه‌ای که بهش داریم، واقعاً به خاطر وجود خودشه، چقدرش به خاطر اینه که دعاهامون رو می‌پذیره، که اگه نپذیرفت باهاش قهر کنیم.»