یکی از دوستام ۲۸ اسفند رفت کربلا.

اون روز بهش گفتم التماس دعا؛ رسیدی حرم علمدار بگو فلانی سلام رسوند. بقیه‌ش رو هم خودشون می‌دونن.

و واقعیت این بود که اصلا از اول داستانم از علمدار شروع شده بود که همه چیز رو می‌دونست.

الان فقط ۱۷ روز از اون روز گذشته. اینقدر همه چیز طبق اون چیزایی که علمدار میدونست پیش رفته که نمی‌تونم باور کنم اینقدر می‌شنون همه چیز رو.

+

دنیا یه چرخه‌س. یه چرخه‌ی بی‌نهایت از کارایی که در حق دیگران انجام می‌دیم. خوب و بد بهمون برمی‌گرده. از خیلی زودتر از این‌ها منتظر بودم که از این چرخه سردربیارم. و حالا فوقع ما وقع! حالا می‌تونم به اندازه‌ی همه‌ی روزهای قبل از این ناراحت باشم. پشیمون که نه، ولی شرمنده باشم. ولی شاید اگه این غم نبود جهان به این جا نمی‌رسید. شاید جهان نیاز داشت به این شرمندگی. به این آرزوهای از ته دل... بزار لااقل این‌طور تصور کنم.

+

مسیری که مدت‌ها دوست داشتم توش قرار بگیرم... الان دیگه همه‌ی راه‌هایی که بهش منتهی می‌شد بسته شده! 

+

راستش من ته قلبم از همه چیز خبر دارم. فقط دارم تظاهر می‌کنم به ندونستنش. چون انگار ندونستنش قشنگ‌تره از دونستنش. چون دونستنش خیلی دلهره‌آوره.

+

ناامنی. نمی‌دونم شاید نباید قوی‌ترین حس این روزهام باشه. شاید منطقی نیست. به هرحال ناراحتم به خاطر کاری که از دستم برنمیاد.

+

باز هم خوبه بلاگ رو هنوز دارم به عنوان یه حاشیه‌ی امن! 

+

کاش مشهد یا کربلا بودم این لحظه رو.