هنوز هم کوچیکیم... هر روز چیزای جدیدی هست برای یاد گرفتن. جدای از سیستم عامل و شبکه و ... یه چیزی اینجا هست. یه اتفاقایی که می‌افتن. دروغه اگه بگم همه‌چیز مثل قبله. چون نیست. یه روز می‌نویسم ازش. یه روزی که فرداش میان‌ترم نداشته باشم شاید :) از این که چقدر دنیا اون‌ شکلی نیست که من می‌بینم. چقدر زیاد شبیه نیس... خوبی‌هاش از تصوراتم خوب‌تره، بدی‌هاش از تصوراتم بدتره. ولی این اتفاقا می‌افتن. می‌بینی‌شون؟ کدوممون ثابت می‌مونیم بعد هر اتفاق کوچیکی که من بخوام ادعاش کنم؟ ولی دنیا حتی چرخه‌ هم نبود... خیلی قشنگ‌تر از چرخه بود... خیلی. ولی آخ اگه می دونستی. آخ اگه می‌دونستی.

+

دوست داشتم می‌شد همه‌چیز رو آروم کنم. خیلی آروم. ولی وقتی حتی کنترل خودم هم از دستم می‌ره توی آروم بودن... چطور می‌تونم آروم کنم اطرافم رو؟ مدت‌هاست که تاب و تب جان با ما. تازگی نداره که غم‌های جهان با ما. حالا نگفتنش دلیل بر نبودنش نیست. نمی‌گم چون می‌دونم نباید گفت. نکته‌ها هست بسی... شاید نفهمیدیش. یا شاید فکر کردی من نفهمیدمش. ولی فهمیدم. ولی نمی‌شد جار زد. باید ساکت موند.

+

این روزا عکس لاک اسکرینم هر بار می‌رم سر گوشیم آرومم می‌کنه. به خاطر یه دنیا حرفی که پشتش بهم می‌گه. فقط تو یه جمله. وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُکَ إِلَّا بِاللَّهِ. قشنگه. نیست؟............ :)

+

سه بیت آخرش :')