آمد شروع کرد به تعریف کردن همه‌ی آن داستان‌ها. به مرور این را فهمیده بودم که چقدر از تعریف کردن وقایع به وجد می‌آید. یعنی کاری نداشت چیزی که تعریف می‌کند ناراحت کننده‌است یا خوشحال کننده. در هر حال شوق خاصی را هنگام تعریف کردن هر چیز همراه داشت. حالا یا این شوق با غم همراه بود یا نبود. اولش شروع کرد از من پرس و جو که «خب جوان تو اصلا که هستی؟ اینجا چه می‌کنی؟» خب البته که من شوق تعریف کردن چیزها را نداشتم! آن‌هم یکباره نشست و این سوال کذایی را رو کرد! داستانش خیلی مفصل‌تر از آن بود که حوصله کنم برایش تعریف کنم. از طرفی هم دلم نمی‌خواست بداند برای چه آن‌جا آمده‌ام. خیلی کوتاه و مختصر خودم را معرفی کردم. بعد هم گفتم که بیشتر برای شنیدن حرف‌هایش آمده‌ام تا گفتن حرف‌هایم. گفت:‌«هه. یعنی داستان من.» و بعد کمی خیره ماند و فکر کرد. بعدش رفت و دوتا استکان چایی و چند شرینی خشک آورد. کمی حرف زدیم.  فهمیدم از آن‌هاست که عادت دارد وسط هر خاطره‌اش، هر حرفش، هزار حرف و خاطره‌ی دیگر رو کند و بعد دوباره برگردد سر ماجرای قبلی و بگوید:‌«اصلا چی داشتم می‌گفتم؟» برای همین هم می‌دانستم که همه‌ی حرف‌هایش را باید کامل گوش کنم. البته اگر هم این سوال را هربار نمی‌پرسید، باز هم آنقدر حرف‌هایش دل‌نشین بود که سراپا گوش شوم. بعد از صرف چایی گفت که هر روز ساعاتی می‌رود وسط دشت و زیر آسمان خدا دراز می‌کشد و تا شب شود، نیمی از مسائل فکری‌اش حل شده. از پنجره بار دیگر منظره‌ی دشت را نگاه کردم. آرام. گاهی نسیم. آسمان آبی که بی واسطه به سرسبزی‌های زمین رسیده بود. ابرهای پراکنده. زمین با تپه‌های کوتاه و ملایم. یک نقطه‌ی نورانی وسط آبی‌های آسمان. و پرندگان رقصان که می‌امدند و می‌رفتند. حق داشت آن‌جا را رها نکند! انگار که داشت رویای من را زندگی می‌کرد. گفتم که بیاید تا بقیه‌ی حرف‌هایمان را برویم زیر همان آسمان بگوییم. کمی از کلبه فاصله گرفتیم. یک جایی دور از شقایق‌ها و زیر همان آسمان که توصیفش رفت و روی همان زمین که توصیفش رفت دراز کشیدیم. رقص پرنده‌ها، رفت و آمد ابرها، نسیم خنک چرخان، نقطه‌ی نورانی آسمان که حالا کمی از ما فاصله گرفته بود، بالشت سبز زمینی. همه‌اش همین بود. همه‌ی رویای من را داشت زندگی می‌کرد!