می‌دونی دارم به این فکر می‌کنم که ما آدم‌ها چقدر از هم‌دیگه می ترسیم. چقدر بیگانه‌ایم با هم. چقدر کارهایی هست که از ترس هم انجام نمی‌دیم، چه حرف‌هایی که از ترس هم توی دلمون می‌مونه. من خواسته بودم یه بار با این ترسم مقابله کنم. ولی موفق نبودم. یعنی فهمیدم که قرار نیست بیگانگی‌ها کنار برن. قرار نیست حرف‌هامون باور پذیر بشن. ولی چرا؟
کلا توی این شبکه‌های اجتماعی که می‌گردم می‌بینم چقدر پر شده از این حرفای به اصطلاح «هوایی». «هوایی» هم از اون واژه‌های نسل جدیده! معنی لغویش شاید میشه این:‌ «حرفی که می‌خوای به گوش کسی برسه، ولی جرئت نداری رو در رو بهش بگی و توی یه توییت یا توی یه استوری یا توی یه پست یا توی بیوی تلگرام بیانش می‌کنی، مگر اون شخص متوجه حرفت بشه.» و نمی‌دونم چندتا از این هوایی‌ها به هدف تعیین شده‌شون می‌رسن! حتی ممکنه تو مطمئن باشی که اون شخص هرگز هوایی موردنظر رو نخواهد گرفت. یعنی یا نمی‌بینه اصلا و یا متوجه منظورت نمی‌شه. ولی می‌نویسی بلکه دل خودت یکم آروم بگیره مثلا. یا نمی‌دونم... شایدم فکرای دیگه ای می‌کنی.
یا حتی برای من چندبار پیش اومده که احساس کردم می‌تونم به آدم‌ها کمکی بکنم. در راستای تغییر این بیگانگی‌ای که می‌گم، حس کرده بودم می‌تونم کمکشون کنم برای گفتن حرف‌شون. ولی حتی از بیان این‌که «فلانی! اجازه بده من کمکت کنم، همه‌چیز رو به من بگو شاید کمکی از دستم بربیاد» هم ترسیدم! باز که مبادا دخالت تلقی بشه، مبادا به حریم بیگانگی‌هامون تجاوزی بشه!! ترس تا این حد گسترده شده توی ما.  واقعا ما یاد گرفتیم حرف‌هامون رو به‌هم نگیم. پنهان کنیم. دارم به این فکر می‌کنم که خود من، حاضرم  همه ی حرف‌هام رو بگم؟ اشتباهاتی که انجامشون دادم رو به کسایی که شاید لازمه بدونن بگم؟ خب همین که تا حالا نگفتم نشون می‌ده که نه واقعا. من هم چندان آدم صادقی نیستم. 
لزوما نمی‌گم هر حرفی رو باید رو در رو بیان کرد. یعنی کل حرفم این نیست. می‌خوام بگم معترضم از بیگانگی بین آدما! از اینکه جرئت نمی‌کنم وقتی کمکی از دستم برمیاد بیانش کنم. یا از اینکه آدم‌ها برای گفتن حرف‌هاشون به روشایی مثل لینک ناشناس روی میارن شاکی‌ام. می‌گم ما آدما داریم از چی می‌ترسیم که نمی‌ریم حرف‌هامون رو بی‌آلایش به هم بگیم؟ نمی‌ریم به کمک هم؟ الحق و الانصاف، خودم از این می‌ترسم که مبادا همه‌چیز رو خراب‌تر کنم؟ مبادا فکر کنن قصد دخالت دارم؟ مبادا فکر کنن دنبال هدف خاصی هستم؟ به خصوص وقتی با اون شخص نیمچه غریبه باشم، اوضاع خیلی بدتر می‌شه. خود من هم اگه یه غریبه بیاد بگه می‌خواد کمکم کنه اصلا حس خوبی بهم دست نمی‌ده. دقیقا اعتراضم همینه‌ها... غریبگی. اگه این غریبگی‌هامون نبود و این بیگانگی‌ها، قبول داری مشکلاتمون خیلی راحت‌تر حل می‌شد؟
نمی‌دونم... شاید من نتونم برم به کسی بگم «بیا من کمکت کنم!» ولی برعکسش چی؟ چرا لااقل وقتی می‌دونیم کسی هست که می‌تونه کمکمون کنه، نمی‌ریم همه‌چیز رو بهش بگیم؟ واقعا این همه احساس غریبگی خوب نیست...
ای کاش کمتر از هم بترسیم. ای کاش بدونیم آدم‌های دیگه قرار نیست ما رو به خاطر هر خطای کوچیک یا بزرگمون به رگبار ببندن. حتی اشتباهات هم برای اتفاق افتادنن. می‌دونم اعتماد کردن به آدما خیلی سخت شده. تقاضای کمک، گفتن ناگفته‌هامون به هم، شجاعت داشتن، چیزایی نیستن که به راحتی به دست بیان. شاید حتی درست هم نیست به دست آوردنشون.
ولی گاهی هم جنبه‌های مثبت تری رو ببینیم بد نیست. مثلا حس کنیم شاید اگه از آدم‌ها کمکی بخوایم، دریغ نکنن. شاید بهتره راهی غیر از هوایی زدن رو پیش بگیریم و حرف‌هامون رو بگیم. می‌دونی این چیزی نیست که حالا ازش دلگیر شده باشم‌ها... از وقتی دیدم آدم‌ها چه راه‌هایی رو می‌رن برای گفتن حرفی‌ که شاید خیلی کوچیکه حتی، چه راه‌هایی رو می‌رن برای فرار از ترسِ گفتنِ حرف‌ها، از وقتی خودم‌ هزاااار تا حرف نگفته پیدا کردم و همه‌ش دلم خواست لااقل یک نفر، فقط یک نفر توی این دنیا پیدا بشه که بتونم همه‌چیز رو بی‌ترس از آزاردادن اون شخص، یا بی ترس از رها شدن توسط اون شخص، یا مورد خشم قرار گرفتن، یا سرزنش شدن بگم و مثلا مطمئن باشم که می‌شنوم «خودت رو اذیت نکن، این اشتباهات رو ممکن هرکسی انجام بده. خودت رو اذیت نکن» و از این قبیل حرف‌ها، از همون موقع ها دل‌آزرده شدم. و حس کردم این ترسی نیست که قرار باشه آدم‌ها رو رها کنه. تا این لحظه‌ هم من و ده‌ها آدمی که بتونم الان نام ببرم رو رها نکرده. دارم می‌بینم که چقدر از این موضوع و از این نگفتن‌ها اذیت می‌شن. و هرچی هم فکر می‌کنم نمی‌تونم خودم رو قانع کنم برای کمک کردن بهشون.
می‌دونم که قرار نیست این غریبگی‌ها توی آدما از بین بره. ولی دلم می خواد لااقل یک‌بار هم که شده توی کمک کردن برای رسوندن حرف‌های آدما به هم، برای رفع هرچند کوچیک این بیگانگی سهمی داشته باشم…. یه جور که به نتیجه‌ای برسه. حالا یا خودم حرفیم رو به کسی بگم (که البته در این زمینه تجربه‌ی ناموفقی قبلا داشتم) یا کسی حرفیش رو به من بگه، یا کمک کنم کسی حرفیش رو به شخص دیگه‌ای برسونه. یه جور ثمربخشی البته!
تمام.