با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را.

+

به خدا گفته بودم یا آرومم کن و یا همه‌چیز رو درست کن.
حالا آرومم کرده. بیش از چیزی که فکر کنم آروم شدم انگار. اونقدری که دارم فکر می‌کنم آرامش اونقدرا هم که می‌گن خوب نیست. یه چیز تو مایه‌های «موجیم که آسودگی ما عدم ماست». حتی در برابر پریشونی‌های این روزهام هم آروم شدم. یه جورایی انگار یاد گرفتم عاقلانه برخورد کنم! چقدر بدم میاد واقعا. اصلا می‌گه که «هُش دار که گر وسوسه‌ی عقل کنی گوش آدم‌صفت از روضه‌ی رضوان به در‌ آیی» بعد من می‌شینم فکر می‌کنم که فلان کارم درست بود؟ درست نبود؟ اونقدر توی مسیر رفت و آمد دانشگاه ذهنم درگیره که اصلا یادم می‌ره غرهای همیشگیم راجع به دانشگاه رو از سر بگیرم. اصلا ذهنم این طرف‌ها نیست! ولی درست هم نمی‌فهمم کجاست. نمی‌دونم شاید این کتابی که دارم می‌خونم زیادی روم اثر گذاشته! یا شاید... بگذریم.

قبلا هم همینجا نوشته بودم. «اصبر و ما صبرک الا بالله» رو. از اینکه نتونم صبر کنم می‌ترسم. از اینکه نتونم «رها» زندگی کنم می‌ترسم. یه سری دغدغه‌هایی توی آدمای اطراف می‌بینم که هیچ‌وقت دلم نمی‌خواد سمتش برم. واقعا خیلی دلم می‌خواد یه جوری دور شم از این افکار. شاید یه چیزی توی مایه‌های سفر زمان، و رفتن به یکی دو سال دیگه چاره‌ش باشه فقط! چون ظاهرا فعلا که همینه که هست.

+

همه‌ش به این فکر می‌کنم که نکنه ناخواسته کسی رو ناراحت کردم که نمی‌دونستم کیه. راستش فکر می‌کنم برداشتمون از حرفای هم خیلی اشتباهه گاهی. ینی شاید من هر طور فکر کنم نتونم بفهمم چه حرف بدی زدم که باعث ناراحتی اون شخص بوده؟ ولی اون شخص کاملا از کلمه به کلمه‌ی حرفامون ناراحت شده باشه. چون انگار ما منتظریم اون اتفاقی بیفته که قبلا توی ذهنمون ساختیمش. و اتفاقی که می افته رو با اون تصویری که توی ذهن داریم تطبیق می‌دیم فقط. یعنی اگه فکر کنیم «من اگه این‌کار رو بکنم بعدش حتما اتفاق بدی می‌افته» اتفاقِ افتاده رو بد می‌بینیم. و اگه فکر کنیم «من اگه این‌کار رو بکنم بعدش حتما اتفاق خوبی می‌افته» اتفاقِ افتاده رو خوب می‌بینیم. در حالی که این دو تا اتفاق یکی بودن! همه‌چیز به افکارمون بر می‌گرده انگار. یعنی اصلا سعی می‌کنیم توی هر اتفاق قشنگی‌هاش رو ببینیم؟ جزییاتِ خوب رو؟ چی بگم. فکر کنم باید به اتفاقاتِ افتاده از دور و نزدیک یه بار دیگه نگاه کنم خودم! احتمالا به نتایج خوبی برسم.

+

من در این آبادی پی چیزی می‌گشتم

پی خوابی شاید

پی نوری، ریگی، لبخندی

...

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه؟

...

در دل من چیزی‌ست

مثل یک بیشه‌ی نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم

که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت؛ بروم تا سر کوه

دورها آوایی‌ست که مرا می‌خواند.

+

شاید دوباره باید بخونم: "من یتق الله یجعل له مخرجا"

+

می‌گه: کسی نشنید جز توصیف زیبایی سخن از من. شگفت‌آوره.