ذکر امروز : اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. هزاااااااار بار. هزاااااار.

+

دیروز خیلی عصبانی شده بودم. یه جور که لااقلش سه ماه بود این طور عصبی نشده بودم. یه جور که دوست داشتم سرت داد بزنم. دیدی که، باز از کنار رودخونه گذشتم. وقتایی که حالم خوب نیست این‌کارو می‌کنم. ولی خب، رودخونه‌‌ی ساعت ۶ کجا و رودخونه‌ی ساعت ۳ کجا! ساعت سه که از کنارش می‌گذرم می‌تونم گریه کنم، عصبانی شم، بشینم و چمنای روی زمین رو بکنم، سرت داد بزنم، چون هیچ‌‌کس نیست. ولی آدمای این‌ شهر یه جوری به این رودخونه دل‌بسته‌ان که ساعت ۶ که می‌شه کاری ندارن رودخونه خشکه، کفش درست مثل بیابونه. میان می‌شینن کنارش. گل می‌گن، گل می‌شنون. برای همین نمی‌‌شه جلوشون خشمت رو به روت بیاری. آخه می‌دونی که، من به روی خودم نمیارم هیچ وقت. شاید گوشه کنارای متنایی که اینجاس، توی دفترچه‌هامه، یا توی هزارتا نرم‌افزار کوفت دیگه، یکم ببینی خشمم رو. توی اوناییش که فقط فقط برای توعه بیشتر از بقیه‌ش حتی. ولی جلوی آدما نه. هرگز. همینه که نمی‌شناسنم. همینه که گاهی اینقدر وقیحن. ولی دیشب خیلی ناراحت شده بودم. اصن یه جور غیرقابل تحملی. دیدی که؟ سرم درد گرفته بود باز همه‌ش رو خوابیدم. همینه که تمرین و میان‌ترمم رو هنوز هم هیچکار براشون نکردم. حالا نمی‌دونم چرا وسط این بل بشو فردا هم می‌خوام برم کنکور بدم عین احمقا.
امروز یکم بیشتر بهش فکر کردم. رفتم متنایی که از حیات این بلاگ تا حالا نوشتم، و یه سری از متنای بلاگ قبلی و متنای اون نرم‌افزارای کوفتی رو خوندم. و دیدی که؟ سر یه سریش گریه کردم، سر یه سریش خشمگین شدم، سر یه سریش آه کشیدم. ولی جالب‌ترینش می‌دونی چی بود؟ اون یک دوتایی که یادم نبود من نوشتم! می‌فهمی اصن؟ تا حالا انسان بودی که بفهمی یعنی چی از یادم رفته باشه من نوشتمشون؟ من مطمئنم از اونجایی که تو داری نگاه می‌کنی خیلی چیزا دیده نمی‌شه! مطمئنم دیگه.
وقتی همه‌شون رو خوندم و یادم اومدشون، با خودم گفتم اگه اون حال بد دائمی اون بود، اگه اون‌جور بودم من، اگه تا اون حد حالم بد بود و اگه الان حالم اینقدر بهتر از قبل شده، اکی، لابد راهش از این طرف باید می‌گذشت. لابد برای رسیدن از اووووون همه حال بد به این حالی که اگه انصاف داشته باشم، تا حدی خوبه من باید از این مسیر مزخرف مزخرف مزخرف می‌گذشتم. می‌بینی؟ من هرچیزی که از سمت توعه رو یه جوری دارم توجیه می‌کنم. هرررر کاری هم بکنی نمی‌گذارم این تصویری که ازت دارم صدمه ای ببینه. من سرت داد می‌زنم، از دستت ناراحت می‌شم، تو از چشم من می‌باری، باهات لج می‌کنم و سر بنده‌هات هم داد می‌زنم، ولی نمی‌ذارم تو از بین بری. ولی آقای خدا! تو هم جفاهای این چنینت رو بذار کنار. یکم، فقط یکم، بیا از اینجا نگاه کن. ببین که شااااید من هم ساخته نشدم برای دیدن همه‌ی این‌ها. لطفا بهم نگو که اینا همه‌ش امتحانه، اینا همه‌ش امتحانه. بابا به خدددا، یعنی به خودت! من خسسسسسته‌م. واقعا نیاز به یه نقطه‌ای دارم که هیچی توش نباشه. هیچ شک و تردیدی و هیچ نگرانی و ناراحتی‌ای توش نباشه. بابا تو واااقعا به وجودش میاری برای یه عده. نگو که نمیاری چون باور نمی کنم. لطفا و لطفا و لطفا من رو اییینقدر تهی و خالی نکن و اییینقدر ناتوانیم رو به روم نیار. من بازم خسته شدم. واقعا نمی‌تونم همه‌چیز رو اینطور ببینم. خسته‌م و منتظرم یه کاری بکنی. وقتی خبری از منجی جهانی نیست، وقتی خبری از صلح و آرامشی توی جهان نیست، وسط این همه دعوای بین آدمات، وسط این همه افکار مشوش، من فکر نکنم چیزی که ازت می‌خوام اونقدر بزرگ باشه. من واقعا بعید می‌دونم دفعه‌ی بعدی بتونم اینقدر مقاومت به خرج بدم و اگه تو فکر می‌کنی من حقم چنین چیزیه، اگه مثل من فکر نمی‌کنی که من هزارتا کار کردم برای اینکه لایق یه چیزایی باشم و لایق یه چیزای دیگه‌ای نباشم، اگه عدالت تو اینه، اگه می‌خوای من اینقدر خالی باشم همیشه، باشه. ولی اگه تو این باشی، همه‌ی همه‌ی همه‌ی تصاویری که مدت‌ها ازت ساختم، باهاشون خندیدم و گریه کردم، و البته پرستیدم از بین می‌ره. و من اصلا ساخته‌ی اون تصویرام. با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هام. و اگر خراب شن، شاید تو می‌رسی به همون چیزی که می‌خوای. یعنی خالی شدن من. من باز می‌شینم. باز می‌شینم یه گوشه که ببینم می‌خوای چی‌کار کنی برای خراب نشدن این تصاویر. هیچ‌کار نمی کنم. هیچ‌کار.

+

می‌بینی؟ تو این چند خط دور شدم از اون ذکری که بالا نوشتم. ولی گفتم که. من می‌شینم یه گوشه دیگه. هیچ‌کار نمی کنم. هیچ‌کار هیچ‌کار.